یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸, ساعت ۱۲:۰۹ |
گنج دزد دریائی

گنج دزد دریائی

ریش آبی غرغر می کرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته رز، اینجا. گنج اینجاست. این خوابی بود که اون شب جاوید دید.

گنج دزد دریائی

روز بعد جاوید شروع به کندن زمین کرد او آنقدر زمین را کند که یک گودال عمیق بوجود آمد.

گنج دزد دریائی

او به کندن ادامه داد. هر چه گودال عمیق تر می شود تله خاکی که کنار آن بود بلندتر می شد

گنج دزد دریائی

او آقدر زمین را کند که حفره ای بسیار عمیق و تله خاکی بسیار بلند درست شد. او نفسی تازه کرد و گفت: خیلی خسته شدم، دیگه نمی توانم ادامه دهم. ناگهان چیزی توجه او را جلب کرد

گنج دزد دریائی

اما بجای گنج، فقط یک استخوان پیدا کرد. جاوید یک تکه استخوان و یک حفره و یک تل خاک بزرگ روبرویش بود. او پیش خودش فکر کرد " آن دزد دریایی به من دروغ گفت"

گنج دزد دریائی

اماوقتی مادر جاوید مشاهده کرد که پسرش چه کاری کرده است برایش دست زد و لبخند زد.

اوه جاوید متشکرم. من همیشه می خواستم بوته بزرگ گل در اینجا بکارم و از تو متشکرم که این گودال را برایم کندی. این هم یک اسکناس برای کندن گودال!


منبع: بیتوته